تبليغاتX
فرقی داره؟
در اینجا یه روز تخته می شه...
 

 

در اینجا امروز تخته شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 12:52  توسط بیزوس 

خوبم.

نه اینکه خیلی خوب باشم.

نسبتا خوبم.

راستش زیاد خوب نیستم.

یه کم احساس بدی دارم.

نه اینکه خیلی بد باشم ها.

میشه گفت حالم بده.

یه کم ناخوشم.

بدم.

 

همه چی روبراهه.

نه که هیچ مشکلی نباشه.

نمیشه هم گفت روبراهه.

هی بد نیست.

میگذره.

نه که خوش میگذره.

سخته ولی خب میگذره.

حقیقتش اوضاعم زیاد هم خوب نیست.

یه ذره بهم ریخته ام.

درگیرم.

وضع ناجوریه.

اَه.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:26  توسط بیزوس 

دلتنگ یا نگران یا دلداده... عادت کردی یا تازه تازه تجربه میکنی؟... من چقدر زیاد منتظر این دلتنگی ها و نگرانی ها و دلدادگی ها مونده ام...

 

خواب میدیدم.

تعبیر شد...

 

از برگشتن گذشته ی نفرت باری که روزی هزار بار به خودم یا به غیر خودم بابتشون جواب میدادم و میدم... تا دفاع ناعادلانه ی تو از قهرمان کابوس های شبانه ام که یک عالمه حرف نگفته بابتش دارم و تو خیال می کنی به خیر و سلامت گذشته و خوش نداری یادآوری کنی...

 

راستی چقدر حرف دارم برای نگفتن!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:15  توسط بیزوس 

Madalina Iordache

میخوام بنویسم. بعضی چیزا هست که فقط گفتنشون ناجوره. دیدن و بودن و نوشتنشون ایرادی نداره انگار!

 

از تو با هر کی حرف میزنم تهش دلخوریه. یا از من یا از تو یا از اینکه تو هستی یا از اینکه تو نیستی یا از اینکه...

 

از تو فقط میشه نوشت.

 

این ظلمه؟ به تو یا من یا اونی که تو رو میخواد یا اونی که تو رو نمیخواد یا اونی که...؟ فرقی داره؟ تو لابد به خودت و من حتما به خودم و بقیه هم که به خودشون حق میدن... راجع به حق دادن... هنوز هم میگی حق دادن یا حق داشتن رو نباید واسه خودم گنده کنم؟... من هنوز مخالفم! یه جایی که هیچی نیست خیلی سخته زنده موندن. و اگه همین محق بودن و نبودن هم نباشه دیگه چی هست؟ و من شدیدا مایلم زنده باشم مگر اینکه کاملا مرده باشم.

 

می ترسم.

از رفتن اون یه علامه راهی که واسه گفتن اون یه علامه حرفی که باهات دارم هست می ترسم. میترسم چیزی رو توی خودم یا توی تو به هم بریزم چون اصلا حوصله ی به هم ریختگی رو ندارم.

میترسم چیزی رو اشتباه بگم یا تو اشتباه بفهمی چون می دونم که حوصله ی اشتباه رو هم ندارم. چه تازه چه کهنه.

می ترسم چیز تازه ای خلق کنم چون هیچ خوش ندارم مخلوقم مستقل از اراده ی من عوض بشه.

واسه همینه که دیگه دلم نمیخواد حرف بزنم. اما تو شاید ندونی.

 

تقصیر ما نبود .گر چه هر اتفاقی افتاد یکی به گردن گرفت ولی اصلش اینه که به ما واقعا ربطی نداشت. اینجوری پیش اومد. ما مجبور که نه... ما صرفا یه جاهایی بودیم، یه جاهایی نه!

 

پ.ن: مدتها ننوشتم برای اینکه می ترسیدم ثبت کردن چیزی که حس میکردم بیشتر از دیدن یا حس کردنش خردم کنه. حالا هم که میبینی! هیچی رو ثبت نمی کنم. مینویسم چون یاد گرفتم چه جوری از زیر ثبت کردنش شونه خالی کنم.

گر چه! دیگه چیزی نیست...

 

پ.ن2: برات آرزوی خوشبختی اگه بکنم نمیفهمی چقدر بخیلم. پس همین کار رو میکنم!

 

پ.ن3: خدا حتما اون روز صبح از نفهمیدن های تو خیلی خسته بوده. من تمایلی به خوابگردی نداشتم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:47  توسط بیزوس 

هان؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:36  توسط بیزوس 

 

 

 

تو یه پایخت خیلی بزرگ تو یه خیابون خیلی شلوغ جلوی یه ایستگاه مترو تو یه ایستگاه اتوبوس یه عالمه خانوم هر روز صبح موقع رفتن به مدرسه یا دانشگاه یا سر کار منتظر اومدن اتوبوس وایمیستن. اونجا هر روز صبح یه آقایی که همه از رو قیافه اش حدس میزنن حال و روز سلامتی نداشته باشه بلیت اتوبوس میخره. وقتی اتوبوس به ایستگاه میرسه جلوی در مخصوص قسمت خانومها ازدحام میشه. آقایی که تعریف کردم میاد و وانمود میکنه می خواد سوار اتوبوس بشه. اما هیچ وقت این کارو نمکنه. اون از فاصله ی خیلی خیلی کم بین جدول کنار خیابون و خانومهایی که رو به اتوبوس منتظرن که نوبتشون بشه و سوار شن رد میشه. خیلی سریع. انگار با اتوبوس عقبی کاری داره و یا می خواد به مترو برسه. مثل خیلی های دیگه. این وسط فقط دو یا سه تا از خانومها یهو سر جاشون خشک میشن و چند ثانیه بعد با نگاهشون اون آقا رو بدرقه میکنن. اون آقا وارد ایستگاه مترو میشه. همین. هیچ کس داد نمی زنه. هیچ اعتراضی هم نیست. یکی از شجاع ترین هاشون امروز میگفت "مریضه". دوستی که می دونست من از اون ایستگاه تا به حال استفاده نکرده ام امروز لطف کرد و به من قبل از رسیدن به ایستگاه هشدار داد. دوستم میگفت "مریضه. فقط حواست باشه داد و بیداد نکنی. ممکنه خطرناکتر از اونی که به نظر میاد باشه."... واسه اینکه این آدم رو بشه از یه همچو شهر شلوغی جمع کرد تقریبا هیچ راهی نیست. خیلی خوب می دونم که هیچ کدوم از اون خانوم ها هیچ وقت راجع به این ماجرا اعتراض آشکاری نمیکنن. این اتفاق توی شهر کم نیست. تغییر مسیر خانومها وقتی آقایی از روبرو میآد واسه خود خانومها یه عادت طبیعی و برای آقاها یه صحنه ی طبیعیه. واسه نبودن این "کثافت"ها راهی به جز به خطر انداختن آبرومون نداریم. آقاها با همه ی ادعاشون هیچ کاری نمیکنن. حتی اگه مسبب،همجنسهای "کثیف"شون و قربانی،همونی باشه که هر روز منت غیرتشون رو سرشه. دست کم واسه حفظ کردن یه روز لعنتی از شر یه بیمار چندش آور باید خطرش رو بپذیریم. آب رو از اشک چشم از خون دل، عزیز تره؟ از شخصیت یه زن و از این همه روزهایی که به گند کشیده میشن مهمتره؟ واسه نگه داشتن یه عزت قلابی پیش همجنسهای همون موجودات باید به این "کثیف"ی ها عادت کرد؟

 

 

پ.ن: امروز تو مترو یه آقایی به سر یه خانومی لگد زد. خانومه داد و بیداد میکرد. آقاهه می گفت خانومه بهش فحش داده. خانومه می گفت یه ساعته که آقاهه افتاده دنبالش. آقاهه میگفت خانومه دروغ میگه. خانومه می گفت آقاهه دروغ میگه. آقاهه به خانومه میگفت خودتو جمع کن. خانومه به آقاهه میگفت می خوای بگی من خرابم؟ خودم... بابام... یه آقای دیگه ای به خانومه میگفت آبروی خودتو بردی. خانومه میگفت آره من بی آبرو ام شما آبرو دارین. مامور مترو نمی دونست چی کار کنه. اگه کسی براش مهمه که بدونه اون خانوم چی پوشیده بود و احیانا سر و وضعش چه طوری بود باید بگم یه مانتوی مشکی کاملا متداول پوشیده بود که کوتاه هم نبود اگه با من موافق باشید و به یه مانتوی تا روی زانو نگید کوتاه. شلوارش هم مشکی و معمولی بود. شال سیاهش هم قبل از لگد خوردن احتمالا بهتر از بعدش بوده. صورتش کاملا معمولی و طبیعی بود. البته بدون در نظر گرفتن عصبانیتش.

 

پ.ن: من از دیدن دو تا صحنه ی کاملا مکمل هم در صبح تا ظهر اینقدر به وجد اومده ام که به خودم حق دادم هر دو تاشون رو اینجا ثبت کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:9  توسط بیزوس 

 

حتم دارم همین طوره! همه اش رو هی حتم دارم و بازم هی دوباره حتم دارم. اما...

جای من اگه باشی به خودت و خودت و فقط خودت قاه قاه می خندی که تولدت اینطوری شد که شد و اینطوریه که هست! و به خدا و خدا و فقط خدا همه ی همونا رو میگی که من گفتم و همین.

پ.ن: بادبادکباز

پ.ن۲: همه اش یادم هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 13:39  توسط بیزوس 

و باز هم پاييز رسيده بود. به همون عجيبي هر سال و همون غريبي پاييز...

 

و اون سال دختر كوچولو خيلي چيزها رو براي اين غربت پاييزي از دست داده بود...

 

و انگار غربت پاييز بهاي سنگيني داشت... و انگار غربت، قسمت پاييز دختر كوچولو بود...

 

اون پاييز، عجيب ترين پاييز دختر كوچولو و اون غربت، پاييزي ترين فصل زندگيش بود...

 

دختر كوچولو هر كاري كرد يادش نيومد كه قبلا چه جوري مي خنديده. هر كاري كرد نفهميد چه جوري لذت ميبرده...

 

فقط سعي كرد كه هيچ چي نگه... هيچ كاري نكنه... و فكر كرد كه اگه يه گوشه بگيره بشينه و اگه صداش درنياد كسي نمي بيندش. و آرزو كرد كه بتونه براي يه مدت طولاني چشمهاش رو بسته نگه داره... معتقد بود بستن چشمهاش بهترين كاريه كه ازش بر مياد...

 

و دختر كوچولو غريب تر از هميشه گوشه نشين شد و ساكت... خيال كرد بالاخره راحت شده... خيال كرد توي غربت مي تونه تا هر وقت که بخواد چشمهاش رو ببنده... دختر كوچولو راضي بود و خدا رو شكر مي كرد... اما...

 

دختر كوچولو اشتباهي مرتكب شد... اون روز چشمهاش رو باز كرده بود... و ديده بود... نگاه ها رو و خيلي خيلي چيزهاي ديگه رو كه نبايد ميديد... دختر كوچولو قسم مي خوره كه دوباره چشمهاش رو بسته... ولي همون چند لحظه كافي بود براي اينكه يه نفر ببيندش...

 

دختر كوچولو مي دونست كه اگه بخواد تنها باشه، هيچ كس نبايد ببيندش. و براي اين كار فقط لازم بود چشمهاشو بسته نگه داره... ولي مشكل غريبه اي بود كه اون روز دختر كوچولو رو ديده بود...

 

                                                                                                  بخشی از داستان

                                                                                                         پاییز 82

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:28  توسط بیزوس 

پاییز مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 8:20  توسط بیزوس 

Dieter Biskamp
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:53  توسط بیزوس